همه جان و تنم ، وطنم وطنم وطنم وطنم ...   

وقتی در خنکای یک شب بهاری در میدان مشق باغ ملی تهران روبروی ایوان باشکوه وزارت امورخارجه که به سبک معماری تخت جمشید ساخته شده نشسته باشی ، سربازهای هخامنشی ، سرستونهای باشکوه ، نقش برجسته  های فروهر و گلهای نیلوفر جلوی چشمانت بدرخشند ، افرادی مثل دکتر ارفع ، ماهرنقش ، شعرباف ، پیرنیا ، زمرشیدی و ... که در تمام سالهای دانشگاه اسمهایشان را پشت کتابهایت دیده بودی را در کنار خود ببینی و در نهایت ارکستر زنده گلچینی از بهترین آهنگ های سرزمینت را برایت بنوازد ، آیا می توانی با احساسی آمیخته از حسرت ، شور و امید  همراهش زمزمه نکنی که :
((همه جان و تنم ،‌ وطنم وطنم وطنم وطنم ...))
 
---------------------------
من اصولا به میهن پرستی معروف نیستم اما برنامه دیشب حسابی جوگیرم کرده !!!!
لینک
یکشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - س

   هوس کرده ام!!   

  یک نفر جلوی من را بگیرد من اصلا تحت کنترل خودم نیستم!!!!

آی هوس کرده ام!!!

هوس کرده ام در این هوای عالی و این ظهر دلچسب آخر سال بروم از شیرینی فروشی ناتالی که سرکوچه دفتر است مقدار قابل توجهی شکلات  درجه یک بگیرم و همه را در فاصله برگشت به دفتر تا ته بخورم!!!

هوس کرده ام ماتیک صورتی براق بزنم ، مانتو تنگ بپوشم و بروم خرید ، تمام چیزهایی که اصلا لازم ندارم ولی خیلی خوشم می آید را بخرم!

هوس کرده ام یک شیطنت به سبک دوران دانشجویی مرتکب شوم!!! شیطنتی با انگیزه ای آنی و نبوغ و ابتکار مثال زدنی!! آن هم فقط و فقط محض خنده ... و شاید برای اینکه خاطره ای شود تا ده سال بعد هم که یادش میافتم قاه قاه بخندم و به هوش سرشار فرزانگانی ام افتخار کنم ! از آن شیطنت هایی که الان وقتی برای رضا -که در پایان دوران دانشجویی با من آشنا شد- تعریف می کنم اصلا و اصلا باور نمی کند!!!!

هوس کرده ام به دختر دائی ام که یک سال است ندیده ام زنگ بزنم و با هم قرار سینما و کافی شاپ بگذاریم

هوس کرده ام امروز همینطور که خسته از سر کار برمی گردیم به رضا بگویم "می آیی الان بریم بابلسر؟!"  و رضا هم بگوید "بزن بریم"

هوس کرده ام برای خانه مادربزرگم یک آینه بزرگ با حاشیه ویترای پر از گل های رنگی درست کنم

هوس کرده ام به خواهرشوهرم ایمیل بزنم و بگویم چقدر شبیه هنرپیشه فیلم "تاوان" است و چقدر دلم برایش تنگ شده

هوس کرده ام این آخر سالی بی خیال تحویل کارهای مردم باشم و تمام وقتم را صرف تغییر دکوراسیون دفتر و وبلاگ گردی بکنم!!

هوس کرده ام مهمانی کسل کننده آخر هفته را یک جوری بپیچانم!!! و با دوستان برویم بیرون شهر

هوس کرده ام به یک دوست پسر قدیمی که هنوز با دیدن من صورتش سرخ می شود زنگ بزنم و به یاد قدیم یک قهوه با هم بخوریم ،‌ آن هم کاملا بدون منظور!!!!

هوس کرده ام شنا کنم

هوس کرده ام "تولید علم" کنم!!!

هوس کرده ام آش رشته درست کنم و همه دوستانم را دعوت کنم

هوس کرده ام بچه دار شوم!!

هوس کرده ام یک مشت بزنم تو دماغ این مجری رادیو !

هوس کرده ام خیاطی یاد بگیرم

هوس کرده ام سیگار بکشم ؟!؟!؟!؟!؟!؟

هوس کرده ام بروم جمشیدیه

هوس کرده ام کلاس فرانسه این هفته را دودر کنم و به جایش یک فیلم فرانسوی ببینم

هوس کرده ام چندتا لباس زیر خیلی خیلی س—ی  بخرم!

هوس کرده ام ویلای آرزوهایم را طراحی کنم ، با جزئیات و پرسپکتیوهای داخلی و انیمیشن! 

سعی می کنم دست کم نصفی از این هوس ها را عملی کنم ... برای روزهایی که کسل و بی انر‍ژی هستم ، تا چیزی داشته باشم که دوباره من را به جریان پویای زندگی دعوت کند.

لینک
چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - س

   سرتونين   

هنوز دو هفته از شروع دویاره ورزشم نگذشته که تاثیرش رو تو تمام جنبه های زندگیم احساس می کنم ... کاش می تونستم به جای سه روز در هفته هرروز برم!

مدتی بود دنبال انیمیشن پرسپولیس می گشتم،کمیک استریپش رو داشتم و یه نسخه پرده ای از انیمیشن اون هم با دوبله ایتالیائی که ترجیح دادم نبینم ... چندروز پیش کیفیت سالمش رو با زبان فرانسه دیدم و خیلی لذت بردم .. حتما ببینید...

لینک
یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - س

   ارتباط   

جذاب ترین نکته تئاتر در ارتباط بی واسطه بازیگر و تماشاچی و کنش و واکنشهای مابین آنهاست ... به قول خودشان نفس تماشاچی ... به نظر من در تمام طول تئاتر اوج این ارتباط در لحظه تمام شدن نمایش و تشویق مردم شکل می گیرد ... آن موقع است که ناگهان متوجه ریزه کاریهای نهفته در بازی ها و کارگردانی می شوی ، همانطور که محکم کف می زنی تمام نمایش را روی دور تند نگاه می کنی و باز هم لذت می بری ، به اطرافیانت نگاه می کنی که همه راضی و خوشحال هستند و مثل تو دارند با تمام توان کف می زنند ، شادیشان به تو سرایت می کند ، خدا را شکر می کنی که هنوز هم هستند کسانی که با زبان هنر با هم حرف می زنند و لبخند می زنی ...

بازیگران دو به دو جلو می آیند و تعظیم میکنند ، همدیگر را نشان می دهند و تشویق ها را حواله همبازیشان می کنند ، دسته گلهای اهدایی را به وسط جمعیت پرتاب می کنند ، دست تکان می دهند و سراپا غرور و لذتند ، کارگردان سپید مو وارد صحنه می شود و و با خضوع خم می شود ، بارها و بارها همگی با هم جلو و عقب می روند ،‌دست تکان می دهند و لبخند می زنند ... صدای دست ها لحظه ای کم نمی شود ...

لینک
چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ - س

   نذر   

اسمش را هرچیزی می توان گذاشت ، نذر یا قرار یا دلگرمی شخصی ... به هرحال عزیز دلم ، برایت نذر کردم ، برای اولین بار در عمرم با خدا معامله کردم .قرار گذاشتم  آن روزی که طبق قولی که به هم دادیم ، حالت خوب شد و آمدی ایران ، دستت را بگیرم و با هم برویم دفتر موسسه خیریه محک ، تمام پس اندازی که درحال حاضر دارم را (که چیز قابل توجهی هم نیست ، اما تمام پس انداز من است) با دست خودت به کودکان نیازمند سرطانی هدیه کنیم و اگر خواستی برویم بعضی هاشان را هم ببینی ، بهشان لبخند بزنی ، دلگرمی بدهی و بگویی من هم سرطان داشتم و با آن جنگیدم و پیروز شدم ... تا آن روز خودم بارها به دیدنشان می روم و به جای تو می بوسمشان  ، به جای تو بهشان می گویم که خوب می شوند و به جای تو با تمام قلبم دوستشان خواهم داشت.

آرزو می کنم همه بتوانند از یک زندگی سالم و طبیعی لذت ببرند

لینک
دوشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٦ - س

   بيست کار ...   

وب سایت یک معمار لبنانی را نگاه می کردم که برنده مدال طلای AIA شده ، صفحه اولش را كه باز كردم با كمال تعجب متوجه شدم معماري فقط يكي از جنبه هاي وجودي و علايق و مشغولياتش است! انسان بسيار جالبي است و به معناي واقعي كلمه هنرمند ... عاشق موتورسواري است ، آن هم با موتورهاي قديمي و كلاسيك ... در آتليه معماري اش يك كلكسيون موتور قراضه دارد! در مديا صاحب نظر و خلاق است و سفرهاي كويرنوردي اش معروف و هيجان انگيزند!

وارد بخش معماري كه مي شوم برق از سرم مي پرد از اين همه كار!!! فقط در حال حاضر بيست كار در دست اجرا دارد ... در سرتاسر دنيا ساختمان ساخته و همه شان درخشان و قابل توجه هستند ، دنيا را خوب مي شناسد ، آنقدر خوب كه براي هر فرهنگ و قوميتي مي تواند معبد ، كتابخانه ، مجتمع مسكوني ، ورزشگاه و ... بسازد كه كاملا با آن ارتباط برقرار كنند .

از خودم خجالت مي كشم و مي روم دفتر اسكيس خاك خورده ام  را بيرون مي آوررم و شروع مي كنم به كار ...

لینک
چهارشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٦ - س

   پراكنده هايي از ندگي اين روزهايم   

روي صندلي (يا تخت؟!) دندانپزشكي نشسته ام (يا خوابيده ام؟!) و به چراغ بالاي سرم زل زده ام كه نور زرد مايوس كننده اي دارد ، گاهي تصوير خودم را در عينك دندانپزشك پيرم كه شباهت بي نقصي به داستين هافمن دارد مي بينم و باورم نمي شود چطور دكتر با ديدن اين قيافه من از خنده غش نمي كند؟!! اين چشمهاي قرمز و وحشتزده كه زيرش از ريمل سياه شده، اين دهاني كه با تمام وجود باز شده ،‌اين زباني كه در دهان بلاتكليف است و هر چنددقيقه يكبار به يك طرف مي خزد  و اين پيش بند تحقيرآميز ، همه دركنار روسري گل منگلي ! اما داستين هافمن با اخم و جديت به كارش ادامه مي دهد ، انگار هيچ چيزي در دنيا برايش از تراشيدن دندان جذابتر نيست ...

------------------------------------------------------------------------------------

كانال هاي تلويزيون را عوض مي كنم ، به دنبال برنامه اي مي گردم كه بشود ديد ، كانال اول :  مردهاي ابرو برداشته با لبهاي غنچه شده و پاهاي روي هم انداخته و دستهاي در هم قفل شده حرفهاي لوس مي زنند ،‌ كانال دوم :  زنهاي قدكوتاه با چادر و مقنعه هاي رنگي با شور و حرارتي تصنعي و بي مورد جيغ جيغ مي كنند و مثلا  شاداب و با روحيه  هستند!! كانال سوم : چند آخوند درمورد مسائل روز بحث مي كنند ، كانال چهارم : يك مستند علمي پخش مي شود كه از كيفيت فيلم و لباسهاي آدمها مشخص است كه حداقل مربوط به بيست سال پيش است! كانال پنجم : اخبار به زبان عربي با مجري زن چاق و دماغ گنده كه حدود ۳ متر پارچه سبز گلدار را به دور كله اش پيچيده!  كانال ششم :....................

  پس اين برنامه ((عموها)) * چي شد؟!

*: تنها برنامه تلويزيون ايران كه من مي توانم ببينم ، يك برنامه مخصوص خردسالان كه سه تا مرد حدود ۳۰سال تكه هاي كوتاه موزيكال و طنز براي بچه ها اجرا مي كنند ، تنها مجريان برنامه اي كه احساس مي كنم خودشان هستند ، نه ماسك و قالبي كه برايشان درنظر گرفته شده

-----------------------------------------------------------------------------------

اگر روزي از اين كشور بروم ، دلم مي خواد اين چنارهاي خيابان پهلوي* را هم با خودم ببرم ، مخصوصا وقتي رنگ پائيز به خود مي گيرند ...

http://www.chn.ir/news/?section=1&id=5409

*از آنجا كه احداث اين خيابان و كاشته شدن چنارهادر دوران پهلوي اول اتفاق افتاده مالكيت معنوي و درنتيجه نام خيابان را متعلق به وي مي دانم و نمي دانم اين حضرت وليعصر چه نقشي اين وسط داشته؟!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

به بهانه طراحي ساختماني مربوط به زرتشتيان ، مدتي است درمورد اعتقادات و مراسمشان مطالعه مي كنم ، موردي كه خيلي نظرم را جلب كرد احترام و مراقبت ايشان از عناصر اصلي (خاك و آب و آتش و هوا) مي باشد . به طوري كه از آلوده كردن هركدام از اينها شديدا پرهيز مي شود. كانسپت خوبي مي شود براي طراحي يك ساختمان پايدار و سبز ، در اين روزها كه تب محيط زيست همه دنيا ( به جز مردمان بي خيال مارا) گرفته ...

لینک
پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦ - س

   فراموشی   

بعد از روزهای طولانی یک لحظه سرم را بلند کردم ، یک لحظه فکر کردم تا ببینم کجا هستم ؟ چند سالم است ؟‌اسمم چیست ؟ همه چیز یادم رفته بود ... حتی یادم نبود که غذاهای دریایی دوست ندارم ،  یادم نبود که عاشق هستم ، یادم نبود که معمولا چجوری آرایش می کنم و یادم نبود که ...

 اما عجیب که در ظاهر همه چیز عادی بود ، اطرافیانم من را می دیدند و صحبت های روزمره می کردند ، سوالهایی می کردند و من پاسخ می دادم ، بدون اینکه در آنها هیچ نشانی از خودم پیدا کنم 

 همه چیز را مثل روبوتی که برنامه ریزی شده انجام می دادم ، در برابر تمام شرایطی که برایم پیش می آمد تصمیمی از قبل گرفته شده در ذهنم وجود داشت و من فقط عمل می کردم ، واکنشهایی بدون فکر ... واکنشهایی که هیچ ربطی به من نداشت. من در جریان این واکنشها به گوشه ای خزیده بودم و در سکوت تماشا می کردم ... چه می توانستم بگویم ؟ چه کسی صدای کسی را مشنود که حتی اسمش را فراموش کرده ؟

لینک
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ - س

   هری پاتر و ... چرا دوستش داريم!   

آخرین قسمت از مجموعه هری پاتر را در دو شبانه روز خواندم. هم مجبور بودم تندتند بخوانم تا بتوانم در تعطیلات تمامش کنم ، هم دلم میخواست ((آخرین جرعه این جام تهی)) را ذره ذره مزمزه کنم و لذت ببرم ... اما هیجان دانستن پایان ماجرا و اطمینان از گرفتاری شدید روزهای کاری باعث شد با سرعت برق تمامش کنم.

بازهم ساعتها درخودم فرو رفتم و جز خواندن هیچ کاری نکردم! مثل روزهای خوش دبیرستان  . چقدر هری پاتر و فضای داستانهایش را دوست دارم ، چقدر یاد مدرسه و دانشگاه و دوستانم میاندازدم!! همه ایده آل گرا و پرانرژی ، سرسخت و خستگی ناپذیر ، ماجراجو و جسور ، مهربان و احساساتی و شدیدا معتقد به ((دوستی)). چقدر درکش می کردم وقتی با رون دعوایش می شد ، وقتی دلش برای لونا تنگ می شد و یا وقتی با دیدن نگاههای پرکشش هرمیون و رون شاد می شد! چقد دوستش داشتم وقتی با خودش صادق بود ، وقتی هو و جنجالهای پیرامونش را باور نمی کرد و وقتی با تمام وجود می جنگید ، چقدر از عشق و احترامش به دامبلدور و سیریوس و پدرمادرش لذت می بردم و چقدر پا به پایش از نبودنشان غصه می خوردم!

فصل آخر کتاب را هم دوست داشتم و هم دوست نداشتم ... از طرفی درست مثل خیالپردازی های خودمان بود!! که تصور می کردیم مثلا از گروه های دختر و پسری که با هم دوست بودیم ، دست آخر هرکدام با یکی از همین گروه ازدواج می کند و درآینده هم همچنان دوستان خوب و صمیمی باقی می مانیم و بچه هایمان هم بی برو برگرد آرشیتکت خواهد شد و با هم دوست می شوند و ازدواج می کنند!!!!!!! الان که فکرش را می کنم از ساده لوحیمان خنده ام می گیرد :)

من که فکر می کنم رولینگ نباید این فصل آخر را می نوشت ، هیچ نیازی نبود همه با هم ازدواج کنند و بچه دار شوند ... گرچه خواندن آن فصل برای همگان شیرین و اطمینان بخش بود اما برخلاف تمام اتفاقات گذشته زیاد واقعی نبود (فرض می کنیم جمبل و جادو چیزی واقعی باشد!!)

انگار به نظرم در زندگی امروز یک happy end  كه اينقدر قابل پيش بيني باشد احتمال وقوعش خيلي كمتر از وجود جان پيچ و چوب جادو و طلسم است! و زيبايي زندگي هاي ما همين است كه هيچكس فردايش آن چيزي نيست كه فكر مي كرد مي تواند باشد ... هيچ آينه اي وجود ندارد كه آينده ات را نشانت بدهد و تو آزادي آن را هرروز تغيير شكل بدهي ، هيچ پيش فرضي براي زندگي ات متصور نشده و همه اش تمام و كمال در دستان خودت است.... لزوما كسي شغل پدرش را ادامه نمي دهد ، لزوما در سرزمين مادري اش زندگي نمي كند ، لزوما  با عشق دوران دانشگاهش ازدواج نمي كند (یا اصولا ممکن است ازدواج نکند) و بچه هايش لزوما مثل خودش فكر نخواهند كرد ... به نظر من اگر مثلا هري با هرميون يا يك غريبه ازدواج مي كرد و يكي از بچه هايش هم فشفشه يا ماگل از آب در مي آمد خيلي قشنگتر بود چون تا به حال رولينگ نشان داده بود كه خط داستانش مثل كارتونهاي والت ديزني از پيش تعيين شده و كليشه اي نيست و در هر لحظه مي توان انتظار يك اتفاق غيرقابل پيش بيني را داشت....

اما خب شايد ساير خوانندگان هري پاتر مثل من فكر نكنند ، شايد بيشتري ها ، دلشان اين فصل را دقيقا همين شكلي مي خواسته تا بتوانند كتاب را با آرامش و لبخند ببندند و براي هميشه با هري خداحافظي كنند .... نمي دانم اما من دلم مي خواهد نسخه خودم را از فصل آخر بنويسم!

-----

پ.ن:فکر کردم شاید رولینگ این فصل را نوشته که مطمئن شود کسی بعد از او هوس نمی کند دوباره ولدمورت را زنده کندو به جان هری بیندازد و چند جلد کتاب جدید بنویسد و داستانش را خراب کند .... اما خب بازهم می شد جور دیگری این کار را کرد!

لینک
دوشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٦ - س

   ...   

۱.امشب سومین شبیه که پشت سرهم مهمون داریم ولی من اصلا خسته نیستم و خوشحالم که درپایان هرروز بعد از کلی کارکردن و سروصدا تحمل کردن و خاک خوردن و درلحظه تصمیم گرفتن و ... آخر روز به این شوق میام خونه که شب چندنفر از اونایی که دوسشون دارم رو می بینم ، این عالیه!

۲. امروز بعد از حدود دوماه رژیمم رو شکستم و تا دلم خواست شیرینی و بستنی خوردم!!! اونم تنهایی! چون به قول نیلوفر اگر کسی آدم رو درحال خوردن نبینه ، کالریش حساب نمیشه!!!

۳. من از امروز وارد بیست و نهمین سال زندگیم شدم ، کلی تبریک و تلفن و کادو داشتم که هنوز وقت نکردم از همه شون تشکر کنم ، اما خیلی خوشحالم کردند ، انگار نیاز داشتم که یه بار دیگه مطمئن بشم  که خیلیا دوستم دارند ...

۴. با تمام اینا ، یه جور عجیبی دلم گرفته ، همه اش منتظر یه اتفاق عجیب و غیرعادیم که زندگیم رو از این رو به اون رو کنه!

لینک
یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦ - س